خاطرات من
خوب خاطره های منه دیگه!
وای ببخشید که دیر به دیر آپ میکنم آخه درگیر اون یکی وبلاگم بودم اگه دوس دارید یه سری بهش بزنید میشه گفت قشنگه برید و نظراتونو بگید امروز میخوام چند تا عکس از محسن افشانی(عزیزم) واستون عکس بذارم امیدوارم بپسندید اینم چندتا عکس بود از داداش محسن خب دیگه از این به بعد قول میدم زود زود آپ کنم (صحنه خالی)(مادر و دختر وارد میشوند) مادر:آخه دخترم تو چرا کار نمیکنی؟ (دختر همچنان بی اعتنا به مادر مشغئل تمیز کردن زیر ناختن هایش است) مادر:یه کم به حرف من گوش بده،به خدا اون ناخن هات کنده شد بس که زیرشوونو تمیز کردی دختر:آخه مادر من کدوم دختر رو دیدی که کار کنه؟ (مادر بادهانی باز) مادر:دختره چه پررو شده خجالت نمیکشه راست ،راست تو روی مادرش نیگه میکنه میگه(مادر در حالی که سعی دارد ادای دخترش را در بیاورد ادامه میدهد)کدوم دخترو دیدی کار کنه،پررو یه ذره شرم و حیا و بزرگی و کوچیکی حالیش نیست یه کار نکردنی نشونت بدم که اون سرش ناپیدا،بذار شب بابات بیاد دختر:خب بیاد مگه بابا غوله که ازش بترسم؟ مادر:یه غولی نشونت بدم که دیگه نخوای رنگ غولو ببینی دختر:ایش (دختر از صحنه خارج میشود و مادر به دنبالش) (صحنه خالی)(دختر وارد میشه و روی صندلی مینشیندو هنوز هم مشغئل سوهان کشیدن ناخن هایش است)(مادر و پدر وارد میشوند) پدر:خب زن بگو ببینم این دختره چشه؟ مادر:چی بگم والا بهش میگم کار کن میگه کیو دیدی کار کنه؟ (پدر رو به دختر) پدر:راست میگه؟ (دختر با بی اعتنایی شانه هایش را بالا می اندازد) پدر :با توام مادرت راست میگه یا نه؟ (مادر به جای دختر جواب میده) مادر:آره که راست میگم دروغم چیه؟دختره ی پررو راست راست تو روی مادرش نگاه میکنه و جوابشو میده پدر:شمادخالت نکن زن میخوام ببینم خودش چی میگه دختر:آخه پدر جان شما تا حالا دختری به سن و سال من دیدی که کار کنه؟ پدر:آره که دیدم نمونه اش همین زری دختر اشرف خانوم بیا ببین دختره مثل تو خونه میچرخه و کار میکنه (دختر که حسابی جا خورده میگه) دختر:اون که حسابش از بقیه جداست پدر:یعنی چی؟ دختر:یعنی......یعنی..........یعنی هیچی دیگه ولش کن بابا پدر:این چه طرز حرف زدنه؟من باید فردا بیام مدرسه ات ببینم تو با کیا میگردی این چند وقته نمره هات هم اومده پایین مادر:پدرت راست میگه والا معلوم نیست با کی میگردی؟دختره یه سره اون چاقو دستشه و به ناخون هاش ور میره (دختر از این حرف مادرش خنده اش میگیره) دختر:مادر این چتقو نیست سوهان ناخنه مادر:هرچی هست یه سره دستته پدر:در هر صورت فردا با خودم میریم مدرسه تا از اوضاع با خبر بشم . خب حالا بریم بخوابیم که فردا روز پر ماجرای داریم (دختر با لباس مدرسه و پدر با لباس بیرون در حالی که پدر به دختر غرولند میکنه وارد میشوند) پدر:آخه دختر تو خجالت نکشیدی که با این دوستا میگردی؟یعنی هنوز نمیتونی خوب رو از بد تشخیص بدی؟مگه تو بزرگ نشد؟اون چاقوتو بده ببینم تو مثل این که زبون خوش حالیت نیست (دختر در حالی که میترسد سوهان ناخن را بیرون میآورد) دختر:پدر چند دفعه بگم چاقو نه سوهان ناخن پدر:خب حالاهر چیبده ببینم.از فردا خودم میرسونمت مدرسه دوستاتو خودم انتخاب میکنم هرچی تو مدرسه اتفاق می افته باید بیای بگی من پی گیری میکنم اگه دروغ بگی یه روز نمیذارم بری مدرسه نمره هات هم همه بالای 20 (دختر از این حرف پدر خنده اش میگیره) دختر:پدر بالا ترین نمره بیسته من که نمیتونم نمره بلاتر از 20 بگیرم پدر:خودم میدونستم میخواستم تورو امتحان کنم (دختر باز هم میخندد) دختر:پدر شما هم بخندید دیگه دنیا دو روزه خوش باش پدر:دوباره لحن حرف زدنت عوض شد که.... دختر:ببخشید پدر حالا بخندید دیگه (پدر و دختر با هم میخندند و نمایش به اتمام میرسه) من مهسا ام یه مدت این وبلاگ رو حذف کردم اما دوباره برگشتم این دفه اومدم تا خاطرات خودم رو بنویسم پس اولیش رو مینویسم من دارم جدیدا یه نمایشنامه مینویسم هنوز یه ذره اش مونده قول میدم اگه تموم شد براتون بذارمش پس بای تا های




| Design By : Night Skin |



